نمیدونم چرا ما آدمها اینطوری میشیم؟
چرا آدمها یا بهتر بگم مردهای سیاره من اینطوری ابراز عشق میکنن؟
چرا یهو میپرن تو زندگیت
یهو عاشق میشن
یهو هم میرن پی کارشون؟
واقعا چرا؟
آخه این عشقه؟
هفته ای که برمن گذشت خود شکنجه بود. از امتحان دکترای بی سر و ته (بدون ناهارکه رسانه ای هم شد) گرفته تا چهارشنبه با وجود تمام شدن رسمی تحصیلیم پس از ۲۰ سال به طور متوالی بسیار بد بود. از استاد راهنما گرفته تا داور و مشاور بر سر تز میزدند و هندوانه هایی که زیر بغل هم میگذاشتند.جلسه بیشتر شبیه عید دیدنی اساتید با یکدیگر بودتا جلسه رسمی دفاع!!!! استادان بسیار بازیگر هستند. مقام شامخ استادی ایجاب میکند همواره این گونه باشی.
به مدت ۲ ساعت فقط مجبور بودم بایستم و به خزعبلات بی سر وته آنها گوش جان بسپارم تا نمره ای هر چند ناجوانمردانه از آنها بگیرم و خلاص شوم. از نظر استاد راهنما تز بنده بی ارزش بود. دلم میخواست با صدای بلند بگم: شات آپ اما نمیتوانستم!
برای هزارمین بار بر من ثابت شد که جماعت اساتید به کل بی خردند و گاو در برابر آنها افلاطون است.
این روزها هوای آخرین روزهای تحصیلمه
این هفته دفاع دارم. خیلی استرس ندارم اما واقعا باورم نمیشه که بالاخره( واقعا بالا خره!) داره تموم میشه...............
وقتی وسط پارکی
میان زمین بازی بچه ها
این همه آدمهای کوچولو رو میبینی و یهو به خودت میای و میپرسی:"هی فلانی پس تو مامان کدومشونی؟
بچه تو کجاست پس؟"
.
.
.
.
اینکه تا به حال ازدواج نکردم و درس خوندم قابل توجیهه اما خودم زیر بار نمیرم. دنبال مقصر میگردم.....
یهو که اشک توی این دو تا تیله بازی میکرد که بیاد بیفته یا نه ...خواهر کوچیکه دستتو میگیره با تعجب میگه " چرا گریه میکنی؟ "
گریمو قورت میدم.حساسیت فصلی رو بهونه میکنم............ .